ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
281
قصص الانبياء ( فارسى )
از تركستان مشك آوردند و نثار كردند « 1 » بر خلق و بر كفن او ، و از آن وقت باز از گور او بوى مشك آيد . و اللّه اعلم . قصهء شصتم سليمان عليه السلام قال اللّه تعالى : وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ « 2 » حق تعالى گفت ميراث يافت سليمان از داود پادشاهى و با مردمان گفت كه ما را بياموخت سخن گفتن با مرغان ، و دادند مرا هر چيزى ، و اين از خداى تعالى مرا فضليست بزرگ كه با من كردست . و قصّه آن بود كه سليمان عليه السّلام به مملكت بنشست و رسالتش آمد بمنبر برآمد ، و خطبه كرد ، و بنى اسرائيل را گفت پدرم ملك شما بود و پيغامبر بود و رسول بود بشما . من نيز امروز همانم كه پدرم بود . ليكن حق تعالى مرا زيادتها داد ، و بدان كه پدرم را بود من بسنده نكنم و زيادت خواهم تا ملك دنيا همه به من دهد تا در روى زمين كس ملك نيابد « 3 » مگر من . اكنون شما كه بنى اسرائليد و خويشاوندان منيد ساخته باشيد كار مرا . و بقصّه چنين آمده است كه اول چيزى كه سليمان را بود طلب كردند مملكت آن بود كه منهيان وى « 4 » مرغان بودند . هرچه در روى زمين شغلى برفتى مرغان او را خبر دادندى ، و بودى كه بيك روز از همهء روى زمين خبر يافتى و تدبير آن بساختى . چنين گويند كه هفتاد شب « 5 » بايستاد و عبادت كرد و دعا كرد كه يا ربّ مملكت
--> ( 1 ) - كركسان را بتركستان فرستاد تا از آنجا مشك بياورند . ( ن ) ( 2 ) - النمل 16 ( 3 ) - كس ملك نباشد . ( ن ) ( 4 ) - بود طلب كردن مملكت بود و خبردهندگان او . ( ن ) ( 5 ) - هفت شب ( ن ) و در موارد بعدى نيز